ده سالگی

 
نبودن هام

من در طی این ٢سال آنقدر فکر بازی و درس بودم که به کلی وبلاگم را فراموش کردم و هر دفعه خاله ام به من یاد آوری میکرد اما این دفعه با تمام پشتکار وارد شدممتفکر

این ها را ول کنید جواب چیستان را بدهیدنیشخند

1-آن چیست که گر آب بنوشد باید ز جهان چشم بپوشد؟

2-آن چه حیوانی است که هر کسی را ببیند سلام میکند؟

پيام هاي ديگران () لینک دائم

 

    بنام خدا

 

                                                           چیستان

سلام

 

1)     نام شهری است در کشورمان که با یک عدد دو رقمی شروع می شود این شهر در جنوب میهن ما قرار دارد . آیا نام آن رامی دانید ؟

2)     به معنا ی زیبا ولی درمعرض باد قرارگرفت وبا وزیدن بادی یک نقطه ی آن افتاد وبلایجان دشمن شد. آیامیتوانی بگویی منظر چیست ؟

 

                                                       

                                                          لطیفه

 

 

1)    ارج: بیژن، چرا روزهای آفتابی چترباخودت می آوری ؟

بیژن: آخه روز های بارانی بابام چتر رامی برد.

     2) معلم: جمع درخت چه می شود؟

         دانش آموز: آقا اجازه جنگل.

پيام هاي ديگران () لینک دائم

مجانی

به­نام خدا

یک روز عصر پسر کوچولویی پیش مادرش که در آشپزخانه سرگرم پخت و پز بود، رفت و نامه­ای را که برایش نوشته بود به او داد. مادر، پس از خشک کردن دست­هایش با پیشبند، نامه را خواند. مضمون آن نامه چنین بود :

برای اصلاح چمن                                            5 دلار

برای مرتب کردن اتاقم در طول هفته                   1 دلار

برای نگهداری از برادر کوچکم هنگام خرید شما     25/0 دلار

برای رفتن به فروشگاه و خرید برای شما             50/0 دلار

برای  گذاشتن زباله دم در                                1 دلار

برای دریافت کارت صدآفرین از معلم                    5 دلار

برای تمیز کردن حیاط و بیل زدن باغچه                2 دلار

کل بدهی                                                 75/14 دلار

 

که مادر به پسرش، که منتظر جواب ایستاده بود، نگاهی انداخت، و پسر در صدد خواندن افکار و خاطراتی بود که از ذهن مادر می­گذشت. پس از لحظه­ای، مادر قلم را برداشت، نامه­ای را که پسر نوشته بود برگرداند و مطالب زیر را روی آن نوشت:

برای 9 ماه حمل تو، تویی که در درون من رشد می­کردی، مجانی.

برای تمامی آن شبهایی که کنار تو بیدار نشستم، از تو پرستاری کردم و برای سلامتی­ات دعا کردم، مجانی.

برای تمامی روزهای سخت، و اشک­هایی که در سالیان دراز مسبب آنها بوده­ای مجانی.

برای تمام شب­هایی که سرشار از بیم و هراس بود،  و برای تمامی آن نگرانی­هایی که می­دانستم در سر راهمان خواهد بود، مجانی.

برای اسباب­بازی­ها، غذاها، لباس­ها، و حتی برای پاک کردن دماغت، پسرم،مجانی.

وقتی که همه­ی اینها را روی هم جمع کنی هزینه­ی عشق و علاقه­ی واقعی من به تو، مجانی.

وقتی که پسرک خواندن همه­ی آن چیزهایی را که مادرش برایش نوشته­بود، به پایان رساند، دانه­های درشت اشک از گونه­هایش پایین چکید. سپس، صاف در چشمان مادرش نگریست و گفت:" مامان، باور کن که دوستت دارم." و سپس قلم را برداشت و به دست گرفت و با خطی درشت زیر دستخط مادرش نوشت:" کل مبلغ دریافت شد."

 

از کتاب سوپ جوجه برای روح

 

پيام هاي ديگران () لینک دائم

ادامه ی داستان درخت بخشنده

پسرک از درخت بالا رفت

سیب­ها را چید

 و برداشت و رفت.

و درخت خوشحال بود.

اما پسرک دیگر تا مدتها بازنگشت…

و درخت غمگین بود.

 

تا یک روز

پسرک برگشت،

ودرخت از شادی تکان خورد

و گفت:" بیا پسر، از تنه­ام بالا بیا

با شاخه­هایم تاب بخور و خوشحال باش."

پسرک گفت:"آنقدر گرفتارم

 که فرصت بالا رفتن از درخت را ندارم،

زن و بچه­ می­خواهم

و به خانه احتیاج دارم.

می­توانی به من خانه بدهی؟"

درخت گفت:"من خانه­ای ندارم،

خانه­ی من جنگل است،

ولی تو می­توانی شاخه­هایم را بیری و

برای خود خانه بسازی

و خوشحال باشی."

آن وقت پسرک شاخه­هایش را برید

و برد

تا برای خودش خانه­ای بسازد.

و درخت خوشحال بود.

 

اما پسرک دیگر تا مدتها بازنگشت

 و وقتی برگشت، درخت چنان خوشحال شد

که زبانش بند آمد.

با این حال به زحمت و زمزمه کنان گفت:

"بیا پسر ، بیا و بازی کن."

پسرک گفت:"

دیگر آنقدر پیر و افسرده شده­ام

که نمی­توانم بازی کنم.

قایقی می­خواهم

که مرا از اینجا

به جایی دور ببرد.

می­توانی قایقی به من بدهی؟"

درخت گفت:" تنه­ام را قطع کن و برای خود قایقی بساز،

آن وقت می­توانی با قایقت از اینجا دور شوی…

و خوشحال باشی."

پسر تنه­ی درخت را قطع کرد،

قایقی ساخت

و سوار بر آن از آنجا دور شد.

و درخت خوشحال بود

اما نه به راستی!

 

پس از زمانی دراز

پسرک بار دیگر بازگشت

درخت گفت:"پسر، متأسفم!

متأسفم که چیزی ندارم به تو بدهم…

دیگر سیبی برایم مانده­است ."

پسرک گفت:"دندان­های من دیگر به درد سیب خوردن نمی­خورد."

درخت گفت:"شاخه­ای ندارم که با آن تاب بخوری…"

پسرک گفت :"آنقدر پیر شده­ام

که نمی­توانم با شاخه­هایت تاب بخورم."

درخت گفت:"دیگر تنه­ای ندارم

که از آن بالا بروی…"

پسرک گفت :"آنفدر خسته­ام

که نمی­توانم بالا بروم."

درخت آهی کشید و گفت:"افسوس! ای کاش می­توانستم

چیزی به تو بدهم…

اما چیزی برایم نمانده­است.

من حالا

یک کنده­ی پیرم و بس.

متأسفم…"

پسرک گفت:"

من دیگر به چیز زیادی احتیاج ندارم ،

بسیار خسته­ام.

فقط جایی برای نشستن می­خواهم.همین."

درخت گفت:"بسیار خوب!"

و تا آنجا که می­توانست خود را بالا کشید.

"بسیار خوب!

یک کنده­ی پیر

به درد نشستن و آسودن که می­خورد.

بیا پسر، بیا بنشین.

بنشین و استراحت کن."

پسرک چنان کرد .

و درخت خوشحال بود!

شل سیلور استاین

 

 

پيام هاي ديگران () لینک دائم

خاطرات شمال

به نام خدا

       

 با سلام!

ما الان در شمال هستیم. ما با خانواده ی دو نفر از دوستان پدرم به اینجا آمده ایم. آنها دو تا دختر و یک پسر دارند به اسمهای: شیوا و شیدا و امیر محمد. شیدا و شیوا دوقلو  هستند و 8 سال دارند. آنه کاراته کار هستند. امیر محمد هم 6 سال دارد. من با آنها دوست شده ام. این عکس  را در دو هزار انداختیم که جای بسیار سرسبز و خوش آب و هوایی است.

آنجا چون بالای کوه است همه جا پر از مه بود. یک رودخانه از آنجا می گذشت که من در کنار آن عکس انداختم.ما نتوانستیم در آنجا آبتنی کنیم ، چون:

1.    آب رودخانه خیلی سرد بود 

2. فشار آب زیاد بود و ممکن بود آب ما را با خود ببرد.

 

این عکس را در کنار دریا گرفتیم و بعد از آن در دریا شنا کردیم.

 وقتی از آب بیرون آمدیم، با ماسه ها کیک و قلعه ساختیم و دور و برش را با صدف و سنگ تزئین کردیم.بعد رفتیم و سنگهای مورد علاقه ی مان را جمع آوری کردیم،و ماسه ها را از روی آنها شستیم، تا  آنها را به تهران بیاوریم.

بعد از چند ساعت به خانه برگشتیم و من به دنبال دوستم ،میلاد ،رفتم. پدر میلاد شکارچی است .ما می خواستیم در کنار  رود آنها سنجاقک بگیریم. ما یک سنجاقک آبی گرفتیم و به خانه آوردیم.  من آن را به همه نشان دادم و به دست پدرم دادم تا نگهش دارد، اما پدرم که فکر می کرد من گفته ام که آن را آزاد کند ، سنجاقک را رها کرد تا برود. من ناراحت شدم و بعد از آن هرچه تلاش کردم، نتوانستم دوباره یکی دیگر بگیرم.

 

پيام هاي ديگران () لینک دائم

درخت بخشنده

به نام خدا

سلام! امروز خاله مینا به خانه ی ما آمده است.و چند کتاب برای من آورده است. از جمله:

1.   درخت بخشنده

2.   یک زرافه و نیم

3.   در جستجوی قطعه ی گم شده

4.   آشنایی قطعه ی  گم شده با دایره ی بزرگ

5.   کی کرگدن ارزان می خواهد؟

6.   سرگذشت لافکادیو

که به نظر من بهترین آنها "درخت بخشنده " است که دو زبانه هم هست. من قصه ی آن را برای شما می نویسم:

روزی روزگاری درختی بود...

و او پسر کوچولویی را دوست می داشت.

پسرک هر روز می آمد.

برگهایش را جمع می کرد.

از آنها تاج می ساخت و شاه جنگل می شد.

از تنه اش بالا می رفت

از شاخه هایش آویزان می شد و تاب می خورد

و سیب می خورد.

با هم قایم باشک بازی می کردند.

پسرک هر وقت خسته می شد زیر سایه ی درخت می خوابید.

او درخت را دوست می داشت....

خیلی زیاد!

و درخت خوشحال بود.

اما زمان می گذشت

پسرک بزرگ می شد

و درخت، اغلب تنها بود.

تا یک روز پسرک نزد درخت آمد

درخت گفت : "بیا پسر، از تنه ام بالا بیا و با شاخه هایم تاب بخور ، سیب بخور و در سایه ام باز ی کن و خوشحال باش!"

پسرک گفت :"من دیگر بزرگ شده ام .

 بالا رفتن و بازی کردن کار من نیست.

می خواهم چیزی خرم و سرگرمی داشته باشم .

من به پول احتیاج دارم.

می توانی کمی پول به من بدهی؟"

درخت گفت:"متأسفم، من پولی ندارم .

من تنها برگ و سیب دارم.

سیبهایم را به شهر ببر و بفروش.

آن وقت ول خواهی داشت و خوشحال خواهی شد."

این داستان ادامه دارد...

  

پيام هاي ديگران () لینک دائم

در دوجرخه سازی

به نام خدا

سلام

من امروز دوچرخه ام را به دوچرخه سازی بردم برای اینکه من فکرمی کردم لاستیکم پنچراست. اما فقط  بادش کم بود.من بادش کردم وبه میدان دوستم رضا را دیدم رضا تا دیروز شمال بود.ما باهم بازی کردیم و بعد از چند ساعت هر دو به خانه خودمان رفتیم تا استراحت کنیم .

 

پيام هاي ديگران () لینک دائم

کارنامه

اين هم کارنامه ی من:

پيام هاي ديگران () لینک دائم

چيستان

 1) سه عدد مورچه پشت سرهم می رفتند.ازاولی پرسید ند: چند تامورچه پشت سرت است گفت: دوتا.

     ازدومی پرسید ند : چند تامورچه پشت سرت است گفت : یکی

     ازسومی پرسیدند: چند تامورچه پشت سرت است گفت : دوتا

      چرا؟

2) یک نفرخودراازطبقه ی دهم ساختمان پرت کرد پایین اما چیزیش نشد . چرا؟

پيام هاي ديگران () لینک دائم

 

به نام خدا

 

سلام

 

من امید امیدوار هستم .تازه به جمع وبلاگ نویسان اضافه شده ام ومی خواهم دوستهای زیادی پیدا کنم .

من در تهران زندگی می کنم و ده سال دارم .

امروز کارنامه ام را ازمدرسه دریافت کردم و کلاس چهارم را با معدل  20 به پایان رساندم .

از معلم خوبم خانم کوچکی تشکر می کنم به خاطر زحماتی که برای من کشیدند .

ازامروز تعطیلات تابستانی ام شروع شد .

من بادوستانم فوتبال و والیبالبازی می کنم  یا به دوچرخه سواری می روم .

از این به بعد هر چند روز یکبار خاطرات روزانه ام را در این وبلاگ می نویسم.

به امید دیدار!

 

پيام هاي ديگران () لینک دائم

امید امیدوار




نویسنده
امید امیدوار


آرشیو شده ها
۱۳۸۸/٤/٢٧
۱۳۸٦/۱/٤
۱۳۸٥/٥/٢۸
۱۳۸٥/٤/٢٤
۱۳۸٥/٤/۳
۱۳۸٥/۳/٢٧
۱۳۸٥/۳/٢٠


لینک دوستان
آمار و خروجی

  RSS 2.0  

لوگودونی

وبلاگ فارسی